لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

روز پدر

سلام عژیژم.. امروز بزرگترین روز تو جهانه.میلاد حضرت علی و روز پدر بابا خیلی خیلی خوشحاله چون خدا امسال تو رو بش هدیه داد روز پدر رو به همه پدرای دنیا تبریک میگم                   بابا جون دوست داریم ...
12 خرداد 1392

گلم غرق در گل های محمدی

سلام جیگر طلای مامان تو واقعا برای من مثل یک گل محمدی خشبو وزیبا هستی اینو خاله جونم گفته امروز من ومامان جون وبابا جون تو رو بردیم پارک مامان جون گلی گل محمدی برات چید اومدیم خونه برات پارچه انداختیم و تو رو توی گل ها گذاشتیم با این کار حساسیت های تو از بین میرفتودیگه حساسیت نمیگرفتی یک اقا مورچه تو گلها پیدا شده بود مامان جونی فکر کرد اومده رو تن تو هی دست میزد رو خال کمرت من بهش گفتم مامان اون خال بعد همگی خندیدیم اینم عکس یادگاری ...
11 خرداد 1392

قتی اولین بار رفتیم 13 بدر البته با فرشته کوچولویی به نام بهار

امروز بابا جونی به گفت میخوایم به اتفاق هم بریم 13 بدر که دور هم بهمون خوش بگذره ما هم گفتیم باشه ولی خیلی دلهره داشتم که مبادا تو سرما بخوری که باباجونی گفت حسابی فکر تو رو کرده البته همینطورم بود خیلی بهمون خوش گذشت بابا حسابی اش خورد چون مامان جونی یک اش مشتی درست کرده بود که نگو تازه باباجون کلی جوجه کباب درست کرد وکلی اجیل و تخمه خلاصه که کلی خوراکی خوردیم وخوش گدشت بعدم سبزه گره زدیم
5 خرداد 1392

رفتن به دکتر برای چک اپ

امروز 22 فروردین ومنو بابایی تو یک هوای بارونی  نم نم  تورو بردیم دکتر اقای دکتر گفت لطفا پوشاک نوزاد رو باز کنید تا معاینه کنم منم این کارو کردم وهمین که اومد تو رو رو ترازو بذار تو جیش کردی و منو بابا حسابی خجالت کشیدیم ولی بعدش خندیدیم وبابا ملافه رو ترازو رو شست واقای دکتر هم گفت مشکلی ندارد و به خوبی رشد کرده نگران نباشید
5 خرداد 1392

ماجرای زن عموی جدید بهار خانم

سلام عسل مامان امروز بابا میخواد برای خاستگاری بره شمال تعجب نکن عزیزم برای خودش نه برای عمو علی البته با مامان جون وباباجون البته ما نمیتونیم بریم چون تو خیلی کوچولویی و قراره بریم پیش عمه جونوباباهم قراره زود برگرده یعنی فردا یا پس فردا
5 خرداد 1392

وقتی بهار اولین بار حموم ووان حموم دید

سلام دختر گل مامان امروز سوم فروردین وتو تازه ده روزه که مهمون خونه گرم وکوچیک ومهربون من وبابا شدی وبه اون شادی ورنگ ومعنای زندگی دادی اخه ما خیلی منتظرت بودیم امروز با مامان جونی رفتی حموم ومنم کلی ازتون فیلم گرفتم این قدر خوشت اومده بود که نگو اصلا چشماتو باز نمیکردی تو رویا بودی حسابی کیف کردی بعد از نیم ساعت تو اب بودن اومدی بیرون همه دورت جمع شده بودیم ومن با ترس ولرز لباسهاتو تنت میکردم که یک وقت سرما نخوری اما مامان جونی گفت که تو تا 6 ماهسرما نمیخوری وخیال منو راحت کرد بعد هم شیر خوردی ومثل یک فرشته کوچو لو خوابیدی
5 خرداد 1392